سلام آخر
http://bluelands.blogfa.com/: خانه جديد است.
ديوار و دنيا
هوا حسابي تاريك شده بود. به قول معروف، ديگر چشم، چشم را نميديد. يك نگاهي به كوچه دراز؛ اما پهن روبرويش انداخت تا مبادا ناگهان سر و كله كسي پيدا شود. هيچ كس نبود؛ به غير از خودش كه صداي نفسهايش را هم به زحمت ميشنيد.
قدمهايش را به آرامي به حركت درآورد تا جلوي خانه كلنگي بزرگ كوچه رسيد. ديوارهاي خانه بوي كاهگل داشت. شاخههاي شببو از روي ديوار، به كوچه رسيده بود كه مانند قصههاي هزار و يك شب مينمود؛ زيبا و دنبالهدار. هميشه با خود فكر ميكرد كه اين شببو، درازترين شببوي دنيا است.
قوطي را از جيبش بيرون آورد و به آرامي تكان داد. براي آخرين بار نگاهي به كوچه انداخت. كسي نبود. شروع به نوشتن كرد. "دنياي من ..." بوي نفت جاي بوي شببوهاي زيباي دنبالهدار را گرفت. "... دنيا ..." لحظهاي مكث كرد و باز هم كوچه را برانداز كرد. كسي را نديد. آخرين فشار را بر قوطي وارد كرد و يك پنج برعكس نوشت. ديگر نقشي را كه ميخواست، روي ديوار بسته بود. "دنياي من: دنيا" و يك ۵ برعكس كه به آن قلب ميگويند.
يك لحظه چشمهايش را بست و نفس عميقي كشيد. بوي شببوهاي زيباي دنبالهدار جاي بوي نفت را گرفت. صورت دنيا را كه بايد در يكي از اتاقهاي پشت ديوار باشد، در ذهنش تداعي كرد. صورتي كه با لبهاي هميشه خندان و نگاهي خيس، هميشه تزيين ميشد. و البت، چادري سفيد كه گويي، گلهاي شببو در آن قاب شده بودند.
ترسيد كه مبادا كسي ببيندش. سر قوطي را گذاشت و حركت كرد؛ اما همچنان به دنياي پشت ديوار خانه قديمي فكر ميكرد.
ادامه دارد ...
پ.ن:
* آنجا به نيزار/ مينالد مرغي اندوهگين/ گويي ياد ميآورد چيزي را/ كه بهتر بود فراموش ميشد: كي تسورايوكي
** نميدانم چه شد كه مصطفي مستور را خواندم؛ اما هر چه بود، اتفاق مباركي بود. اين اتفاق مبارك را تجربه كنيد.
*** "هيچ پرسيدهاي كه عالم شهادت به چه شهادت ميدهد كه چنين نامي بر آن نهادهاند؟" سؤاله جالبيه.
**** رفتن يا نرفتن، همواره مسئله اين بوده است. حال، ميروي يا ميماني؟
سلام آقا مصطفي!
سلام آقا مصطفي!
دلمان براي شما خيلي تنگ شده است. خوب ميدانم كه معناي اين كلمات را خوب ميدانيد كه اگر اينگونه نبود، سماي ميان فلسطين و لبنان و ايران، معنايي نداشت. اساسا، دلتنگي بيقراري هم ميآورد. انگار آدم دوست ندارد جاي خاصي بماند. فكر ميكنم سكون، دشمن دلتنگي است و اين دو، جمع نقيضين است كه خودتان بهتر ميدانيد، محال است. انسان دلتنگ حتي در مرگ هم قرار و سكني ندارد. "خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از زمين اشغال نكنم." آري، به راستي چنين است. البته ميدانيد كه امروز، هر چه نقيض است، با يكديگر عقد اخوت بسته است. دنيا است ديگر، هر روز يك بازي دارد!
نميدانم چه ميخواستم بگويم و چه بايد بگويم. گاهي پر از حرفي و ميخواهي فرسنگها بگويي؛ اما ناگهان نميشود كه نميشود. لعنت بر اين دنيا كه مجازياش هم مثل واقعياش، هيچ مامني براي آدمي باقي نگذاشته است. هر جا بروي، ديده ميشود. هر جا نروي، باز هم ديده ميشود. عيبي ندارد، اين هم بگذرد!
راستي، آن گل آفتاب گرداني كه دستي بر سر و رويش ميكشيديد را يادتان ميآيد؟ فكر كنم حال و روز خوبي نداشته ياشد. حدس ميزنم، نفسهاي آخرش را تجربه ميكند. دارد خشك ميشودها! ديگر خودتان ميدانيد؛ از ما گفتن بود.
آقا مصطفي عزيز!
ديگر آخرهاي وقتم رسيده است. زود ميگويم؛ البته همهي حرفهايم را خودتان ميدانيد. فقط، سلام ما را به ایشان برسانيد. لطفا بگوييد، ما خيلي مخلصيم. لطفا بگوييد، ما خيلي دوستشان داريم؛ خيلي. دست شما هم درد نكن.
ما خيلي مخلصيم
دوستدار كوچك شما
پ.ن:
* گاهي چيزهايي مينويسي كه فقط خودت ميداني و خودش. همين بس است!
** درود آتشينم نثار عارف مجاهد مبارز، شهيد دكتر مصطفي چمران كه نادرند مرداني چون او.
*** يك پرده باز بين من و او كشيدهاند/ سارا گمانم آن طرف پرده مانده است (http://www.badri.blogfa.com/post-36.aspx)
**** "از ميان كساني كه براي دعاي باران به تپهها ميروند، تنها آناني كه با خود چتري به همراه ميبرند، به كار خود ايمان دارند." :آنتوان پابلوويچ چخوف
***** اگر ميخواهيد رماني به گستره زندگي را تجربه كنيد، خواندن رمان "بادبادكباز" خالد حسيني را پيشنهاد ميكنم.
او هميشه ماند
آرام آرام قدمهايم را تند ميكنم. انگار دارد دير ميشود. سالها است كه همديگر را در همين محل ميبينيم. هنوز هم كه هنوزه، وقتي ميخواهم روبرويش بنشينم و دو كلمه حرف بزنيم، خجالت ميكشم. ديگر رسيدهام. چادرم را جمع و جور ميكنم و مينشينم. زمين كمي خاكي است؛ اما اهميتي نميدهم. يعني هراس از نگاهش باعث ميشود تا اهميتي ندهم. انگار بايد هميشه در وضعيتي خاكي او را ببينم.
از نگاهش هراس دارم. در واقع، از گرماي چشمهايش كه زل زده به من، هراس دارم. انگار در نبرد چشمهايمان، شكست من و پيروزي او به سنتي لايتغير تبديل شده است. ديگر خودم هم قبول دارم كه هر چه بخواهد، هر چه بگويد و هر چه بكند، درست است و اصرارم ثمري ندارد. من از همان ابتدا هم بازنده بودم.
باوجود گذشت سالها از ابتداي آشنايي، او تغييري نكرده؛ فقط كمي رنگش پريده است. انگار زيادي باد به صورتش خورده كه چنين بلايي سرش آمده است. برخلاف من كه به وسعت هزاران سال، پير و شكسته شدهام. چين صورت و چروك دستهايم، گواه اين ادعا است.
اين بار تصميمم را گرفتهام. با ترسي هميشگي، دستم را به سوي صورتش كه در چارچوبي چوبي قاب شده است، دراز ميكنم تا موهاي هميشه آشفتهاش را لمس كنم؛ اما گرماي نفسهايش را حس ميكنم كه از لايههاي قاب، پوست دستم را نوازش ميدهد. مثل هميشه ميلرزم و ميترسم. بلند ميشوم و دوان دوان دور ميشوم؛ اما سنگيني بدرقهاش را از قاب عكس بالاي قبرش به خوبي حس ميكنم. آيا او هم سنگيني قطرات سالها تنهايي را كه زمين پشت سرم را تر كرده، حس ميكند؟
اكنون خوب ميفهمم كه دنيا دو روز بيشتر نيست. اين را از آن روزي فهميدم كه گفت هميشه كنارت خواهم ماند؛ با همان پيراهن خاكي خاكستري!
پ.ن:
* بهار هم برود، پشت شيشه ميمانم/هميشه، منتظر آن هميشه ميمانم
** "اي كاش هيچ دوچرخه دزدي را زنداني نميكردند؛ اما اين من نيستم كه عدالت را اجرا ميكنم؛ هيئت منصفه است كه بايد عدالت را اجرا كند.": آنتوان پابلوويچ چخوف
*** دكتر سيدحسين نصر؛ افسوس كه نميشناسيمش!
**** دل نوشتههاي يك مرد دوستداشتني و شايد هم ...، بگذاريم پر كردن اين جاي خالي را براي بعدترها!: http://www.ghalibaf.ir/
صف اتوبوس
او را هر صبح در صف اتوبوس ميديد. ۱۸ سال بيشتر نداشت؛ اما همه خيره او بودند. صورتي كشيده و سفيد داشت كه قد بلندش، او را از ساير زنان حاضر در صف متمايز ميكرد. و چشماني آبي رنگ كه هميشه در انگشتان مشت كردهاش، اسير بود. بليت اتوبوس را چنان ميفشرد كه گويي هراس بر باد رفتنش را داشت. نميدانم؛ اما گمان نميكنم كسي در زندگي، حتي جانش را چنين حراست كرده باشد.
كار هر صبحم اين بود كه تا رسيدن اتوبوس و سوار شدنش، به صورتش زل بزنم. همسايهها ميگفتند، پدر و مادرش مردهاند و با خواهرش زندگي ميكند. او هم مجبور است براي خرجي خانه كار كند. لعنت بر فقر كه ياور و همراه هميشگي يتيمان است. راستي، چرا هيچ ثروتمندي فقير نيست؟ شايد هم باشد و ما نميدانيم.
هيچ وقت سرش را بالا نميآورد. گويي در مشتهاي گره كردهاش و بليت فشرده در آن، سري بود كه فقط خود ميدانست و بس. روزهايم چنين ميگذشت تا آن صبح خلوت جمعه كه باز هم او را ديدم. دقايقي طولاني محو چهرهاش شده بودم تا اينكه نگاهمان در هم گره خورد. هراس عجيبي وجودم را سرشار از خالي بودن كرده بود. ميتوانستم در زلالي چشمهاي دريايياش شنا كنم. گويي اختياري نداشتم. ميخواستم چيزي بگويم؛ اما نميدانستم چه. ديگر اتوبوس رسيده بود و بايد سوار ميشد؛ اما هنوز سيراب نگاهش نشده بودم. منتظر بودم حركتي كند تا يخي را كه در تمام وجودم حس ميكردم، آب شود؛ اما فقط نگاه كرد و ديگر هيچ. به آرامي سوار شد و رفت.
ديگر او را نديدم. چند روز بعد هم از محل رفتند. از آن روز سالها ميگذرد. اكنون ميدانم كه چرا آن بليتها را با قدرت ميفشرد. او ميهراسيد كه مبادا تنها دارايي بر جاي ماندهاش، به يغما رود.
و لبخندي كه نزد. او فقط براي مشتريهايش ميخنديد. او خوب ميدانست که من مشتری نیستم. ما مشتری و فروشنده نبودیم.
پ.ن:
* لئون تولستوی میگوید: "خوشحالم که چخوف را دوست دارم." من نیز با تولستوی موافقم.
** "همه همه همه منتظر، نشستند تا كه خدا، بفرسته از اون بالا، يه يه همصدا، شايد كه ما دوباره، بشكنيم اين سكوت رو، بشنويم از عاشقي، شمع و گل و پروانه." جالبه!
*** ديشب صداي تيشه از بيستون نيامد/ گويي به خواب شيرين فرهاد رفته باشد
ستاره شانس
ماه در گوشهي آسمان آرام آرام بالا ميآمد. گويي قصد داشت براي هميشه، خورشيد را به زير بكشد. نميدانم چرا اين دو خانم آسمان، از اين نبرد بيحاصل خسته نميشوند. حداقل، كاري نميكنند تا ترتيب شكست و پيروزيشان تغيير كند. چه قدر جالب ميشد اگر در يك غروب، خورشيد مغلوب ماه نميشد. احتمالا بشريت ميتوانست كلي بخندد و حال كند!
در اين وسعت بود كه سرخي غروب آسمان را تر شده ديد. نميتوانست جلوي قطراتي كه از چشمانش جاري ميشد را بگيرد. ميترسيد سيل چشمهايش سرخي غروب را از بين ببرد كه در گوشه آسمان ستاره شانس را ديد.
به سرعت چشمهايش را بست. افكارش را كه در حال غرق شدن بود، متمركز كرد. دستهايش را درهم گره زد. براي چندمين بار آرزويش را در پستوي دلش فرياد زد. احساس لرزش عميقي در وجودش كرد. ناخودآگاه چشمهايش را باز كرد تا رخ به رخ ستاره شانس، حرفهايش را فرياد بزند؛ اما ديگر نبود.
باورش نميشد. اين آخرين اميدش بود. هراسان شد. همين چند لحظه پيش آن را ديده بود. شعاع نگاهش را بازتر كرد و كمي آن سوتر را ديد. نوري را ميديد كه چشمك زنان جا به جا ميشد؛ گويي هواپيمايي است كه با سرعت دور ميشود.
حالا بود كه تنهايي را فهميد؛ از اعماق تنهاي وجودش.
پ.ن:
* "هيچ كس در دنيا ارزش اشكهاي تو را ندارد. آن كه در اين دنيا ارزش اشكهاي تو را دارد، موجب جاري شدن آن نميشود.": گابريل گارسيا ماركز
** يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي/ عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم
*** به راستي، انسان با عقل ناقص خود، قصد دارد كدامين كهكشاني را فتح كند؟ عجب تقلاي بيفرجام هرزي است، انديشيدن!
تنها در ساحل
در تاريكي شبانگاهي ساحل، زير سايه گمشده درختي لميدهام. اسكله را ميبينم كه چون كاردي، در دل دريا فرو رفته و چه بيرحمانه، آن را شكافته است. چند نفري هم روي آن به اين سو و آن سو ميدوند؛ گويي در حال شوخي آخر شب هستند. باد كه با سرعت خيرهكنندهاي از كنارم ميگذرد؛ گهگاه صوت شاديشان را به گوشهايم ميرساند. احتمال ميدهم خيلي خوش باشند؛ خيلي.
نگاهم را از روي اسكله بر ميدارم و به روبرويم ميرسانم و موجهايي كه دوان دوان به ساحل شني كه در آن لميدهام، پناه مي آورند. آنها به آدمي ميمانند كه در حال فرار است؛ اما كسي يا چيزي پايش را ميكشد. موجها در چنين حالي فقط يك راه دارند، بر شنهاي سستعنصر چنگ زنند تا به عقب كشيده نشوند. گويي ميشود فريادشان را شنيد كه نميخواهند گامي پس بگذارند؛ اما مگر با آنها است!
كمي سرم را بالا بگيرم، ميتوانم تكهي كوچك ماه را در گوشهي آسمان لخت و عاري از ابر ساحل ببينم. همه جا را سكوت گرفته و فقط فريادهاي بيدريغ موجها است كه شنيده ميشود؛ البت نميدانم چرا از اين تلاش بيفرجام خسته نميشوند. شايد تسليم دريا شدن، از اين فرار و شكست بهتر باشد.
فكر كنم همين جا بود كه آخرين نگاهش را جا گذاشت و رفت. چشمهايم در چشمهايش گره خورده بود. خيلي دوست داشتم به او چيزي بگويم؛ ولي در گلويم گير كرده بود. نميدانم؛ گاهي فكر ميكنم در همان سكوت حرفهايي را زدم كه آرزويش را داشتم؛ اما خودم را نميتوانم فريب دهم. او اين بار هم برنده نهايي بود. او نگاهش را دزديد و براي هميشه رفت. واقعيت اين بود كه هر كس ابتدا نگاهش را ببرد، پيروز است و من شكست خوردم.
اكنون تنها در تاريكي شبانگاهي ساحل، زير سايه گمشده درختي لميدهام و فكر ميكنم؛ رسيدن طنز بزرگ تاريخ است كه نسلها را افيون كرده است. وصل در نرسيدن و انتظار بيپايان است.
پ.ن:
* امسال در حال اتمام است و سال جديد در حال آغاز. شايد امسال بشود؛ فقط شايد!
** فكر كنم خواندن آثار جومپا لاهيري را بتوان به هر دوستي پيشنهاد داد. من هم چنين كاري را ميكنم.
*** چو اسير دام توام رام توام اي محرم رازم/ منم آن شمعي كه ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
بيگناهم بده پناهم كز موي تو آشفته ترم/ كن نگاهي به خاك راهي ايسايه لطفت به سرم
سياهي و ديگر هيچ!
سياهي بود و ديگر هيچ نبود.
سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسانهايي كه چون كرم در هم ميلوليدند.
سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسانهايي كه مست باده نخورده و نديده، فرياد زندگي سر ميدادند.
ناگهان شمعي روشن شد و ديدند آنچه را نميديدند.
سياهي نبود و بسياري ديگر بود.
سياهي نبود و بسياري ديگر بود و انسانهايي كه در حيرت ديدن آنچه نميديدند، معلق.
سياهي نبود و بسياري ديگر بود و انسانهايي كه از حيرت آنچه مي ديدند، هرملهكنان از اين سو به آن سو ميگريختند.
سياهي نبود و بسياري ديگر بود و ريشسفيدان قوم انسانيت كه در هراس پهناي نور شمع، تدبيري چاره ساختند.
ناگهان هر آنچه در ريهها داشتند، بيرون پاشيدند و شمع خاموش شد.
سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسانهايي كه باز هم مست باده نخورده و نديده، فرياد زندگي سر ميدادند.
سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسانهايي كه باز هم چون كرم در هم ميلوليدند.
سياهي بود و باز هم ديگر هيچ نبود.
پ.ن:
* حيات انسان در دنياي مدرن كنوني كه رگههاي پست مدرن را زير دندان مزهمزه ميكند، چون مستي باده است؛ اما هراس هميشگي از هوشياري را چه بايد كرد؟ پس بايد از هراس هوشياري مدام نوشيد و مست بود.
** گاهي مينوشانند تا مست باشند آنها كه بايد هوشياري را تجربه كنند؛ اين درد دنياي ما است.
*** مجله سوره هم بسته شد؛ به سلامتي هر چي ديواره!
كلاه كاسكت
تازه ازدواج كرده بودند. امشب هم از خانه يكي از اقوام، سوار بر موتور برميگشتند. هوا از سردي زمستان دور شده و گويي بهار رسيده بود. موتور سرعتش زياد شده بود و دخترك را مي ترساند؛ اما پسرك اهميت چنداني به اين موضوع نميداد.
دخترك: چرا اينقدر تند ميري؟ ميترسم.
پسرك: من كه تند نميرم. سرعت زياد هم كيف ميده.
دخترك: يك كم آرومتر برو ديگه؛ لطفا.
پسرك: قبول؛ اما اگر بايد بهم بگي دوست دارم.
دخترك: دوست دارم؛ اما يواشتر برو.
پسرك: يك شرط ديگه هم داره.
دخترك: ديگه چي؟
پسرك: منو سفت بگير.
دخترك: باشه.
پسرك: كلاه كاسكت من رو هم بردار و بذار روي سرت. سرم رو اذيت ميكند.
....
روزنامههاي فردا: برخورد يك موتورسيكلت با ديوار در شامگاه روز گذشته موجب كشته شدن موتورسوار شد. نفر دوم كه در ترك نشسته بود، به دليل استفاده از كلاه ايمني آسيبي نديد و حالش خوب گزارش شده است.
پ.ن:
* "كسي كه من را ميخواهد، من را پيدا ميكند. كسي كه مرا يافت، عاشقم ميشود. كسي كه عاشقم ميشود، عاشقش ميشوم. كسي كه عاشقش ميشوم، ميكشم. كسي را كه من بكشم، خودم خون بهايش هستم.": قال الله تعالي.
** چنين است كه پايههاي حكومت با كفر لرزان نشد و ماند؛ اما بيعدالتي! به كدام سو ميرويم؟
مادر و پسر
ظهر يك روز زمستانی بود. برخلاف روزهاي قبل، آفتاب تندی از پنجره روی فرشهای اتاق افتاده بود. پسرک خودش را روی صندلی انداخته و به مادرش خیره شده بود كه سالها است تنها ميبيندش.
خطهای پر پیچ و خم روی صورت مادر نشان میداد، روزهای پر فراز و نشیبی را پشت سرگذاشته است. قامتش دیگر خم شده بود و با دستهای لاغرش، کلافهای سرگردان را مرتب میکرد. میخواست برای پسرک دیروز و مرد امروز، شالگردني ببافد تا او را از سرماي زمستاني محافظت كند.
پسر كه ديگر چهارمين دهه زندگي را تجربه ميكرد، گفت: "مادر چرا پس از مرگ پدرم، ازدواج نكردي؟ اگر اين اتفاق ميافتاد، زندگي بهتري داشتي."
مادر كه گويي حرفهاي پسر مانند سنگي در اقيانوس وجودش بود، سرش را آرام بالا آورد و جواب داد: "بدترين چيز در زندگي، وفاداري است. ثمره اين وفاداري، تنهايي هميشگي است." سرش را به همان آرامي كه بالا آورده بود، بالا برد و حتي منتظر واكنش پسرك ديروز و مرد امروز نماند؛ مثل هميشه كه نه حرفي ميزد و نه جوابي را منتظر ميماند.
پ.ن:
* باز هم شرمنده، اين بيماري هم شوخي شوخي، دارد جدي ميشود. سعي خواهم كرد، بيشتر بنويسم.
** فرصتي بود، داستانهاي كوتاه آنتون پاولوويچ چخوف را هم عنايتي بفرمائيد.
*** راستي، تنهايي خيلي سرد است؛ خيلي!
