ديوار و دنيا

هوا حسابي تاريك شده بود. به قول معروف، ديگر چشم، چشم را نمي‌ديد. يك نگاهي به كوچه دراز؛ اما پهن روبرويش انداخت تا مبادا ناگهان سر و كله كسي پيدا شود. هيچ كس نبود؛ به غير از خودش كه صداي نفس‌هايش را هم به زحمت مي‌شنيد.
قدم‌هايش را به آرامي به حركت درآورد تا جلوي خانه كلنگي بزرگ كوچه رسيد. ديوارهاي خانه بوي كاهگل داشت. شاخه‌هاي شب‌بو از روي ديوار، به كوچه رسيده بود كه مانند قصه‌هاي هزار و يك شب مي‌نمود؛ زيبا و دنباله‌دار. هميشه با خود فكر مي‌كرد كه اين شب‌بو، درازترين شب‌بوي دنيا است.
قوطي را از جيبش بيرون آورد و به آرامي تكان داد. براي آخرين بار نگاهي به كوچه انداخت. كسي نبود. شروع به نوشتن كرد. "دنياي من ..." بوي نفت جاي بوي شب‌بوهاي زيباي دنباله‌دار را گرفت. "... دنيا ..." لحظه‌اي مكث كرد و باز هم كوچه را برانداز كرد. كسي را نديد. آخرين فشار را بر قوطي وارد كرد و يك پنج برعكس نوشت. ديگر نقشي را كه مي‌خواست، روي ديوار بسته بود. "دنياي من: دنيا" و يك ۵ برعكس كه به آن قلب مي‌گويند.
يك لحظه چشم‌هايش را بست و نفس عميقي كشيد. بوي شب‌بوهاي زيباي دنباله‌دار جاي بوي نفت را گرفت. صورت دنيا را كه بايد در يكي از اتاق‌هاي پشت ديوار باشد، در ذهنش تداعي كرد. صورتي كه با لب‌هاي هميشه خندان و نگاهي خيس، هميشه تزيين مي‌شد. و البت، چادري سفيد كه گويي، گل‌هاي شب‌بو در آن قاب شده بودند.
ترسيد كه مبادا كسي ببيندش. سر قوطي را گذاشت و حركت كرد؛ اما همچنان به دنياي پشت ديوار خانه قديمي فكر مي‌كرد.
ادامه دارد ...
پ.ن:
* آنجا به نيزار/ مي‌نالد مرغي اندوهگين/ گويي ياد مي‌آورد چيزي را/ كه بهتر بود فراموش مي‌شد: كي تسورايوكي
** نمي‌دانم چه شد كه مصطفي مستور را خواندم؛ اما هر چه بود، اتفاق مباركي بود. اين اتفاق مبارك را تجربه كنيد.
*** "هيچ پرسيده‌اي كه عالم شهادت به چه شهادت مي‌دهد كه چنين نامي بر آن نهاده‌اند؟" سؤاله جالبيه.
**** رفتن يا نرفتن، همواره مسئله اين بوده است. حال، مي‌روي يا مي‌ماني؟

/ 0 نظر / 9 بازدید