مادر و پسر

ظهر يك روز زمستانی بود. برخلاف روزهاي قبل، آفتاب تندی از پنجره روی فرش‌های اتاق افتاده بود. پسرک خودش را روی صندلی انداخته و به مادرش خیره شده بود كه سال‌ها است تنها مي‌بيندش.
خط‌های پر پیچ و خم روی صورت مادر نشان می‌داد، روزهای پر فراز و نشیبی را پشت سرگذاشته است. قامتش دیگر خم شده بود و با دست‌های لاغرش، کلاف‌های سرگردان را مرتب می‌کرد. می‌خواست برای پسرک دیروز و مرد امروز، شال‌گردني ببافد تا او را از سرماي زمستاني محافظت كند.
پسر كه ديگر چهارمين دهه زندگي را تجربه مي‌كرد، گفت: "مادر چرا پس از مرگ پدرم، ازدواج نكردي؟ اگر اين اتفاق مي‌افتاد، زندگي بهتري داشتي."
مادر كه گويي حرف‌هاي پسر مانند سنگي در اقيانوس وجودش بود، سرش را آرام بالا آورد و جواب داد: "بدترين چيز در زندگي، وفاداري است. ثمره اين وفاداري، تنهايي هميشگي است." سرش را به همان آرامي كه بالا آورده بود، بالا برد و حتي منتظر واكنش پسرك ديروز و مرد امروز نماند؛ مثل هميشه كه نه حرفي مي‌زد و نه جوابي را منتظر مي‌ماند.
پ.ن:
* باز هم شرمنده، اين بيماري هم شوخي شوخي، دارد جدي مي‌شود. سعي خواهم كرد، بيشتر بنويسم.
** فرصتي بود، داستان‌هاي كوتاه آنتون پاولوويچ چخوف را هم عنايتي بفرمائيد.
*** راستي، تنهايي خيلي سرد است؛ خيلي!

/ 0 نظر / 4 بازدید