ستاره شانس

ماه در گوشه‌ي آسمان آرام آرام بالا مي‌آمد. گويي قصد داشت براي هميشه، خورشيد را به زير بكشد. نمي‌دانم چرا اين دو خانم آسمان، از اين نبرد بي‌حاصل خسته نمي‌شوند. حداقل، كاري نمي‌كنند تا ترتيب شكست و پيروزي‌شان تغيير كند. چه قدر جالب مي‌شد اگر در يك غروب، خورشيد مغلوب ماه نمي‌شد. احتمالا بشريت مي‌توانست كلي بخندد و حال كند!
در اين وسعت بود كه سرخي غروب آسمان را تر شده ديد. نمي‌توانست جلوي قطراتي كه از چشمانش جاري مي‌شد را بگيرد. مي‌ترسيد سيل چشم‌هايش سرخي غروب را از بين ببرد كه در گوشه آسمان ستاره شانس را ديد.
به سرعت چشم‌هايش را بست. افكارش را كه در حال غرق شدن بود، متمركز كرد. دست‌هايش را درهم گره زد. براي چندمين بار آرزويش را در پستوي دلش فرياد زد. احساس لرزش عميقي در وجودش كرد. ناخودآگاه چشم‌هايش را باز كرد تا رخ به رخ ستاره شانس، حرف‌هايش را فرياد بزند؛ اما ديگر نبود.
باورش نمي‌شد. اين آخرين اميدش بود. هراسان شد. همين چند لحظه پيش آن را ديده بود. شعاع نگاهش را بازتر كرد و كمي آن سوتر را ديد. نوري را مي‌ديد كه چشمك زنان جا به جا مي‌شد؛ گويي هواپيمايي است كه با سرعت دور مي‌شود.
حالا بود كه تنهايي را فهميد؛ از اعماق تنهاي وجودش.
پ.ن:
*  "هيچ كس در دنيا ارزش اشك‌هاي تو را ندارد. آن كه در اين دنيا ارزش اشك‌هاي تو را دارد، موجب جاري شدن آن نمي‌شود.": گابريل گارسيا ماركز
** يك چند پشيمان شدم از رندي و مستي/ عمريست پشيمان ز پشيماني خويشم
*** به راستي، انسان با عقل ناقص خود، قصد دارد كدامين كهكشاني را فتح كند؟ عجب تقلاي بي‌فرجام هرزي است، انديشيدن!

/ 0 نظر / 6 بازدید