صف اتوبوس

او را هر صبح در صف اتوبوس مي‌ديد. ۱۸ سال بيشتر نداشت؛ اما همه خيره او بودند. صورتي كشيده و سفيد داشت كه قد بلندش، او را از ساير زنان حاضر در صف متمايز مي‌كرد. و چشماني آبي رنگ كه هميشه در انگشتان مشت كرده‌اش، اسير بود. بليت اتوبوس را چنان مي‌فشرد كه گويي هراس بر باد رفتنش را داشت. نمي‌دانم؛ اما گمان نمي‌كنم كسي در زندگي، حتي جانش را چنين حراست كرده باشد.
كار هر صبحم اين بود كه تا رسيدن اتوبوس و سوار شدنش،‌ به صورتش زل بزنم. همسايه‌ها مي‌گفتند، پدر و مادرش مرده‌اند و با خواهرش زندگي مي‌كند. او هم مجبور است براي خرجي خانه‌ كار كند. لعنت بر فقر كه ياور و همراه هميشگي يتيمان است. راستي، چرا هيچ ثروتمندي فقير نيست؟ شايد هم باشد و ما نمي‌دانيم.
هيچ وقت سرش را بالا نمي‌آورد. گويي در مشت‌هاي گره كرده‌اش و بليت فشرده در آن، سري بود كه فقط خود مي‌دانست و بس. روزهايم چنين مي‌گذشت تا آن صبح خلوت جمعه كه باز هم او را ديدم. دقايقي طولاني محو چهره‌اش شده بودم تا اينكه نگاهمان در هم گره خورد. هراس عجيبي وجودم را سرشار از خالي بودن كرده بود. مي‌توانستم در زلالي چشم‌هاي دريايي‌اش شنا كنم. گويي اختياري نداشتم. مي‌خواستم چيزي بگويم؛ اما نمي‌دانستم چه. ديگر اتوبوس رسيده بود و بايد سوار مي‌شد؛ اما هنوز سيراب نگاهش نشده بودم. منتظر بودم حركتي كند تا يخي را كه در تمام وجودم حس مي‌كردم، آب شود؛ اما فقط نگاه كرد و ديگر هيچ. به آرامي سوار شد و رفت.
ديگر او را نديدم. چند روز بعد هم از محل رفتند. از آن روز سال‌ها مي‌گذرد. اكنون مي‌دانم كه چرا آن بليت‌ها را با قدرت مي‌فشرد. او مي‌هراسيد كه مبادا تنها دارايي‌ بر جاي مانده‌اش، به يغما رود.
و لبخندي كه نزد. او فقط براي مشتري‌هايش مي‌خنديد. او خوب مي‌دانست که من مشتری نیستم. ما مشتری و فروشنده نبودیم.
پ.ن:
* لئون تولستوی می‌گوید: "خوشحالم که چخوف را دوست دارم." من نیز با تولستوی موافقم.
** "همه همه همه منتظر، نشستند تا كه خدا، بفرسته از اون بالا، يه يه همصدا، شايد كه ما دوباره، بشكنيم اين سكوت رو، بشنويم از عاشقي، شمع و گل و پروانه." جالبه!
***‌ ديشب صداي تيشه از بيستون نيامد/ گويي به خواب شيرين فرهاد رفته باشد

/ 0 نظر / 7 بازدید