سياهي و ديگر هيچ!

سياهي بود و ديگر هيچ نبود.
سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسان‌هايي كه چون كرم در هم مي‌لوليدند.
سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسان‌هايي كه مست باده نخورده و نديده، فرياد زندگي سر مي‌دادند.
ناگهان شمعي روشن شد و ديدند آنچه را نمي‌ديدند.
سياهي نبود و بسياري ديگر بود.
سياهي نبود و بسياري ديگر بود و انسان‌هايي كه در حيرت ديدن آنچه نمي‌ديدند، معلق.
سياهي نبود و بسياري ديگر بود و انسان‌هايي كه از حيرت آنچه مي ديدند، هرمله‌كنان از اين سو به آن سو مي‌گريختند.
سياهي نبود و بسياري ديگر بود و ريش‌سفيدان قوم انسانيت كه در هراس پهناي نور شمع، تدبيري چاره ساختند.
ناگهان هر آنچه در ريه‌ها داشتند، بيرون پاشيدند و شمع خاموش شد.
سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسان‌هايي كه باز هم مست باده نخورده و نديده، فرياد زندگي سر مي‌دادند.
سياهي بود و ديگر هيچ نبود و انسان‌هايي كه باز هم چون كرم در هم مي‌لوليدند.
سياهي بود و باز هم ديگر هيچ نبود.
پ.ن:
* حيات انسان در دنياي مدرن كنوني كه رگه‌هاي پست مدرن را زير دندان مزه‌مزه مي‌كند، چون مستي باده است؛ اما هراس هميشگي از هوشياري را چه بايد كرد؟ پس بايد از هراس هوشياري مدام نوشيد و مست بود.
** گاهي مي‌نوشانند تا مست باشند آنها كه بايد هوشياري را تجربه كنند؛ اين درد دنياي ما است.
*** مجله سوره هم بسته شد؛ به سلامتي هر چي ديواره!

/ 0 نظر / 7 بازدید