او هميشه ماند

آرام آرام قدم‌هايم را تند مي‌كنم. انگار دارد دير مي‌شود. سال‌ها است كه همديگر را در همين محل مي‌بينيم. هنوز هم كه هنوزه، وقتي مي‌خواهم روبرويش بنشينم و دو كلمه حرف بزنيم، خجالت مي‌كشم. ديگر رسيده‌ام. چادرم را جمع و جور مي‌كنم و مي‌نشينم. زمين كمي خاكي است؛ اما اهميتي نمي‌دهم. يعني هراس از نگاهش باعث مي‌شود تا اهميتي ندهم. انگار بايد هميشه در وضعيتي خاكي او را ببينم.
از نگاهش هراس دارم. در واقع، از گرماي چشم‌هايش كه زل زده به من، هراس دارم. انگار در نبرد چشم‌هايمان، شكست من و پيروزي او به سنتي لايتغير تبديل شده است. ديگر خودم هم قبول دارم كه هر چه بخواهد، هر چه بگويد و هر چه بكند، درست است و اصرارم ثمري ندارد. من از همان ابتدا هم بازنده بودم.
باوجود گذشت سال‌ها از ابتداي آشنايي، او تغييري نكرده؛ فقط كمي رنگش پريده است. انگار زيادي باد به صورتش خورده كه چنين بلايي سرش آمده است. برخلاف من كه به وسعت هزاران سال، پير و شكسته شده‌ام. چين صورت و چروك دست‌هايم، گواه اين ادعا است.
اين بار تصميمم را گرفته‌ام. با ترسي هميشگي، دستم را به سوي صورتش كه در چارچوبي چوبي قاب شده است، دراز مي‌كنم تا موهاي هميشه آشفته‌اش را لمس كنم؛ اما گرماي نفس‌هايش را حس مي‌كنم كه از لايه‌هاي قاب، پوست دستم را نوازش مي‌دهد. مثل هميشه مي‌لرزم و مي‌ترسم. بلند مي‌شوم و دوان دوان دور مي‌شوم؛ اما سنگيني بدرقه‌اش را از قاب عكس بالاي قبرش به خوبي حس مي‌كنم. آيا او هم سنگيني قطرات سال‌ها تنهايي را كه زمين پشت سرم را تر كرده، حس مي‌كند؟
اكنون خوب مي‌فهمم كه دنيا دو روز بيشتر نيست. اين را از آن روزي فهميدم كه گفت هميشه كنارت خواهم ماند؛ با همان پيراهن خاكي خاكستري!
پ.ن:
* بهار هم برود، پشت شيشه مي‌مانم/هميشه، منتظر آن هميشه مي‌مانم
**‌ "اي كاش هيچ دوچرخه دزدي را زنداني نمي‌كردند؛ اما اين من نيستم كه عدالت را اجرا مي‌كنم؛ هيئت منصفه است كه بايد عدالت را اجرا كند.": آنتوان پابلوويچ چخوف
*** دكتر سيدحسين نصر؛ افسوس كه نمي‌شناسيمش!
**** دل نوشته‌هاي يك مرد دوست‌داشتني و شايد هم ...، بگذاريم پر كردن اين جاي خالي را براي بعدترها!: http://www.ghalibaf.ir/

/ 0 نظر / 9 بازدید