تنها در ساحل

در تاريكي شبانگاهي ساحل، زير سايه گمشده درختي لميده‌ام. اسكله را مي‌بينم كه چون كاردي، در دل دريا فرو رفته و چه بي‌رحمانه، آن را شكافته است. چند نفري هم روي آن به اين سو و آن سو مي‌دوند؛ گويي در حال شوخي آخر شب هستند. باد كه با سرعت خيره‌كننده‌اي از كنارم مي‌گذرد؛ گهگاه صوت شادي‌شان را به گوش‌هايم مي‌رساند. احتمال مي‌دهم خيلي خوش باشند؛ خيلي.
نگاهم را از روي اسكله بر مي‌دارم و به روبرويم مي‌رسانم و موج‌هايي كه دوان دوان به ساحل شني كه در آن لميده‌ام، پناه مي‌ آورند. آنها به آدمي مي‌مانند كه در حال فرار است؛ اما كسي يا چيزي پايش را مي‌كشد. موج‌ها در چنين حالي فقط يك راه دارند، بر شن‌هاي سست‌عنصر چنگ زنند تا به عقب كشيده نشوند. گويي مي‌شود فريادشان را شنيد كه نمي‌خواهند گامي پس بگذارند؛ اما مگر با آنها است!
كمي سرم را بالا بگيرم، مي‌توانم تكه‌ي كوچك ماه را در گوشه‌ي آسمان لخت و عاري از ابر ساحل ببينم. همه جا را سكوت گرفته و فقط فريادهاي بي‌دريغ موج‌ها است كه شنيده مي‌شود؛ البت نمي‌دانم چرا از اين تلاش بي‌فرجام خسته نمي‌شوند. شايد تسليم دريا شدن، از اين فرار و شكست بهتر باشد.
فكر كنم همين جا بود كه آخرين نگاهش را جا گذاشت و رفت. چشم‌هايم در چشم‌هايش گره خورده بود. خيلي دوست داشتم به او چيزي بگويم؛ ولي در گلويم گير كرده بود. نمي‌دانم؛ گاهي فكر مي‌كنم در همان سكوت حرف‌هايي را زدم كه آرزويش را داشتم؛ اما خودم را نمي‌توانم فريب دهم. او اين بار هم برنده نهايي بود. او نگاهش را دزديد و براي هميشه رفت. واقعيت اين بود كه هر كس ابتدا نگاهش را ببرد، پيروز است و من شكست خوردم.
اكنون تنها در تاريكي شبانگاهي ساحل، زير سايه گمشده درختي لميده‌ام و فكر مي‌كنم؛ رسيدن طنز بزرگ تاريخ است كه نسل‌ها را افيون كرده است. وصل در نرسيدن و انتظار بي‌پايان است.
پ.ن:
* امسال در حال اتمام است و سال جديد در حال آغاز. شايد امسال بشود؛ فقط شايد!
** فكر كنم خواندن آثار جومپا لاهيري را بتوان به هر دوستي پيشنهاد داد. من هم چنين كاري را مي‌كنم.
*** چو اسير دام توام رام توام اي محرم رازم/ منم آن شمعي كه ز شب تا به سحر در سوز و گدازم
بي‌گناهم بده پناهم كز موي تو آشفته ترم‌/ كن نگاهي به خاك راهي اي‌سايه لطفت به سرم

/ 0 نظر / 22 بازدید